|
غریبانه
دانلود برنامه عـکس اهنگ مطالب گوناگون
29 آذر 1398, :: 23:14 :: نويسنده : رضا قربانی
چه غریبانه میگریست آن شب بی تو تکه ابری که سکوت وجودم رو فهمید و چه غریبانه خندیدم آن روز که بی تو مرگم را فهمید...
شنبه 23 ارديبهشت 1391, :: 15:11 :: نويسنده : رضا قربانی
لطف مدام حضرت یاسین به دست توست؛ آری دعا به دست تو وآمین به دست توست؛ آنجاکه سینه درتب اندوه سوخته است؛ آرامش دوباره وتسکین به دست توست. (تولدحضرت فاطمه"س"وروزمادربرهمه ی شمادوستان مبارک باشه.) پنج شنبه 21 ارديبهشت 1391, :: 11:55 :: نويسنده : رضا قربانی
خیلی ساده همه چیز از یک نگاه شروع میشه.آخرش هم همه چیز
با همون نگاه تمام میشه با این تفاوت که توی چشم های اونی که می خواد بره دیگه شوق روز اول نیست و توی چشم های تو که با همه وجود دوسش داری جز اشک چیزی نیست. میکنی وقتی سایه اون مژه های بلند روی گونه های محکمش می افته و حسرت کنار او بودن که در جانت نشسته است و اشک و اشک و... این کلمات برای دهان او نا آشنا بودند یک مرتبه بزند زیرخنده وبگوید باهات شوخی کردم پنج شنبه 21 ارديبهشت 1391, :: 11:47 :: نويسنده : رضا قربانی
من همان دخترک غم زده ی دیروزم
"خدایا..." من ترک تحصیل کردم ؛میشه دیگه ازم امتحان نگیری؟!
پنج شنبه 21 ارديبهشت 1391, :: 11:41 :: نويسنده : رضا قربانی
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است
تو اگر می دانستی ....
"بـا تو زیــر بارانـــم...
"غریبه آشنا"
دو شنبه 18 ارديبهشت 1391, :: 13:7 :: نويسنده : رضا قربانی
بعضیاگل احساسات دیگران رومی چینندومیروند؛اما این گل بوی نفرین باغبان رامی دهد.... . . . سینه خواهم شرحه شرحه ازفراق
ازغم دوری و درد اشتیاق
(غریبه آشنا)
آنچنان ديوانگي بگسست بند
كه همه ديوانگان پندم دهند! چهار شنبه 25 اسفند 1389, :: 18:36 :: نويسنده : رضا قربانی
برای عیدی امسالت
یک سبد ستاره چیده ام
تکه ای ازماه را
و یک شاخه نیلوفر
سال تحویل میشود
و من برایت لبخند می زنم
مهربونم پیشاپیش سال نو رو خدمت شما و خونواده محترمتون تبریک میگم وامیدوارم سال خوب وخوش وپر برکتی داشته باشد.ماروهم دعاکنید. چه عجیب نوروز امسال با تو برایم رنگ و بوی دیگری دارد...
شنبه 7 اسفند 1389, :: 19:11 :: نويسنده : رضا قربانی
غریب است دوست داشتن
جمعه 6 اسفند 1389, :: 20:17 :: نويسنده : رضا قربانی
خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه
چهار شنبه 4 اسفند 1389, :: 14:58 :: نويسنده : رضا قربانی
خلوتی ساکت وسرد در اتاقم سجاده ام پرازتشبیح ودعا این همه مشتاق شدم؟درشگفتم با خود...که چرا خاک شدم؟با من چه کردی؟ تو چرا سنگ شدي؟ من چرا اين همه دلتنگ شدم؟من چه کردم باتو؟ که رهایم کردی؟ بایست تو بمان با قلبت،تو بمان بامن،اما من میروم شهربه شهر ميكنم از سر هر كويی گذر روز و شب ميگردم، تا بيابم او را او همان گمشده پاك من است او همان مرهم دستان من است اگر تو سرد شدي، مهر او گرمتر از خورشيد است تو اگر با دل من قهر شدي، مهر او تا به ابد جاويد است بایست تو بمان با قلبت،تو بمان اما من... با همان قلب ترك خورده و آن عشق نجيب، باز خواهم آمد از همان شهر غريب و تو را خواهم ديد كه در اندوه همين حادثه پر پر شده ايي روز ويراني تو روز ميلاد من است و تو آنروز پشيمانتر از امروز مني تا بهاري ديگر لحظه ها میگذرند. و تو هم ميگذري مثل يك بيگانه، يك حادثه، يك سايه نقش يك خاطره است و فقط آنچه بجا ميماند، تلخ ترین حادثه قصه كه براي منه ساده، منه بي انديشه،می ماند... سه شنبه 3 اسفند 1389, :: 20:51 :: نويسنده : رضا قربانی
میان بودن و نبودن چقدر تفاوت ناچیز است ! اما فاصله بین بودن و نبودن به اندازه ی قرن هاست . شاید تفاوتشان بر سر یک حرف باشد اما... !!! راستی تو هم از تبار پرستو هایی؟؟؟ در میان افکار شلوغت همواره فضایی را برای نفس کشیدنت بگذار! فضایی که از جنس خودت باشد از وجود واقعی ات از لحظه لحظه ی بودنت . تا گاهی به خودت سلام کنی. و در آیینه لحظه ای به تماشای روحت بنشینی
دلتنگیهایم مثل کلافی به دورم پیچیده اند، هر بار که با خودم درد دل میکنم، گره بغضم کورتر ی شود
سه شنبه 3 اسفند 1389, :: 13:10 :: نويسنده : رضا قربانی
روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کـنـيـد
همه را مسـت و خراب از مـی انـگور کـنـيـد
مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب ... دو شنبه 2 اسفند 1389, :: 18:32 :: نويسنده : رضا قربانی
ما دو مسافر بودیم ، یکی از شرق و دیگری از غرب ... ما دو مسافر بودیم ، من از مشرق مقدس می آمدم و او از مغرب سرد ... او بار شراب داشت و من ، به جست و جوی شراب آمده بودم ! او شراب فروش بود و من، مشتری مسلم کالای او بـــودم ... و هردو به یک شهر می رفتیم و هردو به یک میهمان سرای !
به راستی که ما برای هم بودیم و برای هم آمده بودیم ... ************ شبانگاه چون خستگی راه دراز با خفتن نیمروز تمام شد هردو به چایخانه رفتیم ، درمقابل هم نشستیم و به هم نگریستیم و دانستیم که هر دو بیگانه ای در آن شهریم و نا آشنای با همه کس... او را خواندم که با من چای بنوشد و از شهر و دیار خویش با من سخن بگوید... نشستیم و چای نوشیدیم و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنید ... و چون بازار سخن گرم شد، پرسیدم : به چه کار آمده ای و چرا به دیاری غریب سفر کرده ای؟ و او، شرمگین از شراب فروش بودن خویش گفت : هفت بار پوست روباه با خود آورده ام ! و من، شاید شرمگین از مشتری شراب بودن در برابر او، که کالایی گرانبها با خود آورده بود، گفتم : فیروزه ی مشرقی به بازار آورده ام ...! و باز گفتیم و باز شنیدیم تا پاسی از آن تیره شب گذشت ومن، دلتنگ از نیرنگ به بستر خویش رفتم و خواب به دیدگانم نیامد تا به گاه سحر... ************ روز دیگر من سراسر شهر را گشتم و از هزار کس شراب خواستم ! و دانستم که در آن دیار هیچ کس شراب نمی فروشد و هیچ کس مشتری شراب نیست ...! به هنگام شب، خسته بازگشتم و در چایخانه نشستم ، سر در میان دو دست گرفتم و گریستم ... بیگانه مغربی باز آمد، دلگیر و سر به زیر و در دیدگان هم حدیث رفته را باز خواندیم ... چای خوردیم و هیچ نگفتیم و خویشتن خویش را در حجاب تیره ی تزویر پنهان کردیم ... ************ ما دو مسافر بودیم ، یکی از شرق و دیگری از غرب ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم و اندوهی گران به بار آوردیم ! من به مشرق مقدس بازگشتم و او، شاید با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد... به راستی که ما برای هم آمده بودیم، و ندانستیم ... از کتاب آرش در قلمرو تردید، اثر نادر ابراهیمی یک شنبه 1 اسفند 1389, :: 20:11 :: نويسنده : رضا قربانی
باور کنید من می دانم ! من متوجه هستم
کنم که خدا دارد می کوبد . آری می کوبد خدا دارد دو دستی می کوبد بر دریچه زنگ زده دلم .
کار دارم . خدا همش دارد می کوبد . چقدر صدای در زدنش بلند است من باتو چرا خدا خسته نمی شود . خدا از بس در را کوبیده در دارد از جاش کنده می شود .
لذت و غم و اندوه و ترانه و خنده و گریه و کلمه و کلمه و کلمه را ، همه را جلوی در گذاشته ام که نتواند . اما خدا دست بردار نیست . خدا همش به در می کوبد به در می کوبد . من حتی سرم را به دیوار می کوبم که شاید بمیرم و این صدا را نشنوم . من حتی قلبم را بر می دارم و می روم بالای قله ای و آنرا رها می کنم تا بپاشد از هم ،تا قلبی نباشد تا دریچه ای نباشد. گاهی یک چیز تیز مثل چاقو یا سیخ یا فرهنگ یا تجدد یا مکتب را می کنم توی گوشم تا بلکه کر شوم و نشنوم اما خدا که همچنان به در می کوبد . خدا خیلی به دریچه قلبم می کوبد . خدا گاهی که عصبانی می شود ، آنقدر محکم به در می کوبد که تمام قفسه کتاب هایم به زمین می افتد و خیلی می ترسم. می گیرد و می زند زیر گریه . اشک های خدا که زمین می ریزد من ناگهان روحم به تپش دلش می افتد ولی باز هم در را باز نمی کنم باور کنید من می دانم !من متوجه هستم .
می کنم که خدا دارد می کوبد شنبه 30 بهمن 1389, :: 16:55 :: نويسنده : رضا قربانی
The strength of a man isn't how many buddies he has It is in how tender he touches Beauty of a Woman
شنبه 30 بهمن 1389, :: 16:52 :: نويسنده : رضا قربانی
چون به ديداردوست مي روي
عبورکنیم ازکنارهم،شایدبعدهادرگذرزمان
و به سردي بگوييم اين غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود... چهار شنبه 27 بهمن 1389, :: 22:25 :: نويسنده : رضا قربانی
شاد بودن هنر است شاد کردن هنری والاتر لیک هرگز نپسندیم به خویش که چو یک شکلک بی جان شب و روز بی خبر از همه خندان باشیم بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد گاه شاد بودن می تواندکاری بس دشوارباشد.لازمه شادزیستن " زیستن جستجوی خوبی هاست.یکی زیبایی منظره را می بیندودیگری کثیفی پنجره را. این شما هستیدکه انتخاب می کنید؛چه چیزی را ببینید وبه چه چیزی بیندیشید. قلم ورنگ در اختیار شماست.بهشت را نقاشی کنیدوبعد وارد آن بشوید." (هیچ چیزعوض نمی شود؛شما دیدتان را عوض کنید؛رمزکاراین است!) چهار شنبه 27 بهمن 1389, :: 22:14 :: نويسنده : رضا قربانی
زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر.... "زندگی رادوربزن وآنگاه که برتارک بلندترین قله ها رسیدی؛لبخندخودرانثارتمام سنگریزه هایی کن که پایت راخراشیدند." چهار شنبه 27 بهمن 1389, :: 21:47 :: نويسنده : رضا قربانی
من از چرخش الکترون ها به دور هسته آموختم که کل جهان به دور مرکز هستی می چرخد و از حرکت پیوسته ذرات چه ارتعاشی چه انتقالی یا دورانی که ثبات و سکون در آفرینش راه ندارد و پیوسته در مسیر تغییر و تحول و تکامل هستیم. از شیمی آموختم که هر چه فاصله ما از مرکز افرینش وخالق هستی بیشتر باشد ما و نیستی ما آسانتر خواهد بود همانطوری که جدا کردن الکترون از دورترین لایه اتم آسانتر است... |
درباره وبلاگ آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها
نويسندگان
|
|||
|
|